محمد آذرشب
19
دسامبر

هلال دوستی

شنبه بود، حوالی ساعت پنج عصر، بعد از کلی بگو مگو با خودم عاقبت راضی شدم و تلفن زدم.
همان صدای همیشگی گرم که حتی اگر ندیده بودمش هم باز می شد حدس زد مردی که دارد با من حال و احوال می کند انسان افتاده و پخته ای است .
آذرشب – دکتر خیلی وقت بود می خواستم تماس بگیرم اما هر بار به هر دلیلی نشد، اما این بار شاهد از غیب رسید و انگار بهم امر شد که زنگ بزنم
دکتر – خیر باشه انشاالله
آذرشب – بله بله البته که خیره، راستش دیشب خواب دیدم که به اتفاق جنابعالی مشرّف شده بودیم بیت الله الحرام، بعد از اعمال که مسجد الحرام اومدیم بیرون انگار که با دو کاروان اومده باشیم داشتیم خداحافظی می کردیم که جنابعالی فرمودید آذرشب رسیدیم ایران حتما یه ملاقات داشته باشیم یه کاری باهات دارم، بعدم از خواب پریدم.
دکتر- به به چه خوابی، همین که تو عالم رویا هم بازم جایی با هم بودیم که بزم الهی بوده خیلی نشونه ی مهمی.
آذرشب – بله دکتر جان واقعا خواب عجیب و عزیزی بود. خیلی مشتاق دیدار هستم ….
و این گفت گو و آن خواب منتهی شد به این که از پنجشنبه در دانشگاه هلال احمر کارگاهی داشته باشیم برای علاقه مندان به مبانی ارتباطات انسانی. شاید اول کمی عجیب به نظر برسد اما واقعیت زندگی همین است. ربط نا مربوطها.

دلتنگ کسی می شویم، خواب کسی را می بینیم، یک موسیقی می شنویم، یک عکس می بینیم، کتابی می خوانیم و هر کدام از اینها شاید فرسنگ ها دورتر از ما و خاطراتمان باشند اما در لحظه ما را به آنها می رسانند و به آنها می چسبانند گویی که آن لحظه فقط برای یک وصل زائیده شده است که ما از آن بی خبریم.

خواب آن شب و دوستی دیرین من با دکتر اردشیر محقق مرا رساند به دوستان جدیدی که آموخته ها و زیستمان را 6 هفته پنج شنبه صبح ها با اشتیاق با هم در میان میگذاشتیم. دوستانی از جنس بلور و تا بی نهایت شفاف. هر کدام از دوستان جدید و عزیز من دغدغه هایی داشتند، گاها با مسائلی دست پنجه نرم می کردند که می شد تا مدتها به آنها فکرکرد و گپ زد. اما راستش را بخواهید انگار همه با هم به یک توافق نانوشته رسیده بودیم. اینکه این چند ساعت دور هم را رها باشیم و به نوعی دوست تراپی کینم.

جنس کلاس جور جور بود. از دانشجو و معلم، خانه دار و شاغل، عروس و داماد تازه، عروس داماد قدیمی، بازاری و کارمند، مدیر و کارشناس، جوان و جوان دل و خلاصه خودش کشوری بود، هر چند کوچک ولی عمیق. نگاه کردن به پیوند دوستی ژرفی که بین ما ایجاد شده بود با وجود این حجم از کثرت و تنوع خودش دانشگاهی بود برای اهل بصیرت.

عنوان دوره مبانی ارتباطات بود اما در عمل ما داشتیم یک تمرین مهم انجام می دادیم. و آن این بود که نسبت به اتفاقات اطراف خودمان بیشتر حساس باشیم. باور کنیم که دنیا با تمام اجزای خودش دارد با ما حرف می زند، ما فقط باید سنسورهای خودمان را دوباره ریست کنیم، به جزئیات دقت کنیم و مدام با خودمان مرور کنیم که هیچ چیز اتفاقی نیست و در پس روی دادن هر رخدادی بدون تردید سلسله اتفاقاتی وجود داشته و دارد و چه بسا همین رخداد، خود مقدمه ای بر اتفاق بعدی است و این زنجیره همیشه ادامه خواهد داشت. ارتباطی ناگسستنی که معرّف جهان منظوم و منسجم ماست. امیدوارم دوستان من در این کلاس به خوبی آموخته باشند که هر لحظه ی زندگی ما مولود لحظات قبل و والد آینده ی آنهاست و بیشتر نسبت به اتفاقات پیرامونی خود حسّاس شده باشند.

این کارگاه بیست وششم آذر 1402 به اتمام رسید و شاید دوباره از این 6 هفته ی دورهمی بنویسم اما دکتر اردشیر محقق عزیز که در زمان انتشار این نوشته سکاندار دانشگاه هلال احمر اصفهان بودید، باور دارم که آن خواب بهانه ی این کارگاه و ملاقات ما بود اما نتیجه ی آن نه، چرا که نفس قدسی و دل دریای شما جایی فراتر از این روایت ها سیر می کند و امیدوارم روزی قدر جنابتان شناخته شده و شما را در جایگاه واقعی خودتان که خدمت بی مرز به همه است ببینم . همواره قدردان شما خواهم بود.

28 آذر 1402